Daigo Hanada

صادق خادمی

Daigo Hanada یک آهنگساز / پیانیست ژاپنی است که در توکیو و برلین مستقر است.

مادر و مادربزرگش از نوازندگان کوتو بودند که موجب شد از سن خیلی کم با موسیقی رشد کند. در طول دوران کودکی نزد آکیکو تاکاهاشی، پیانیست ژاپنی، آموزش دید.در سال 2015، او به برلین رفت و در آنجا آهنگسازی کرد.

برای آشنایی بیشتر با این نوازنده به لینک های زیر برید و آثار رو گوش بدید، امیدوارم لذت ببرید

SoundCloud

Spotify

 

عقاید یک دلقک

Heinrich Theodor Böll

کتاب “عقاید یک دلقک” نوشته‌ی هاینریش بل از جمله کتاب های مورد علاقه‌ی من که نویسنده از زوایای مختلف جامعه، از جمله عقاید سیاسی و مذهبی، مسائل زناشویی، تعارضات بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، تأثیر جنگ بر خانواده‌ها و بسیاری موارد دیگر در آلمان را نقد می‌کند.

 

توی خیابون پسرکی را دیدم که از طرف چپ به سوی میدان جلوی ایستگاه می‌آمد. سرتاپا خیس شده بود و در زیر باران سیل آسا کیف مدرسه را باز کرده و جلوی صورتش گرفته بود. در کیف را به عقب زده و با قیافه ای آن را جلوی صورتش گرفته بود که من نظیر آن را فقط در تصاویری که از “سه پادشاه مقدس” میکشند و آن‌ها را در حالی نشان می‌دهند که کندر و طلا و مر تقدیم مسیح تازه به دنیا آمده می‌کنند، قبلا دیده بودم.می‌توانستم جلد کتاب‌های خیس و تقریبا از هم وارفته را ببینم، قیافه پسرک مرا به یاد هنریته می‌انداخت، تسلیم، از دست رفته، روحانی بود.ماری از توی تختخواب پرسید “به چه فکر میکنی؟” گفتم به “هیچ”.پسری را می‌دیدم که آرام از میدان می‌گذرد و داخل ایستگاه راه‌آهن می‌شود.به خاطرش در وحشت بودم، بخاطر این یک ربع ساعتی که لذت می‌برد، بایستی پنج دقیقه‌ی تمام عذاب بکشد؛قیافه‌ی مادرش را در حال ناسزاگویی و پدرش را در حالی که به فکر فرو رفته است باید تحمل کند،پولی در خانه برای خرید کتاب و کتابچه‌ی نو نیست.ماری دوباره پرسید “به چه فکر میکنی؟” میخواستم دوباره بگویم “به هیچ” ولی به یاد پسرک افتادم و برایش گفتم که به چه فکر می‌کردم.گفتم که چطور پسرک وارد خانه می‌شود، خانه‌ای که در دهکده در این نزدیکی هاست و چگونه به احتمال قوی به دروغگویی می‌افتد، زیرا هیچکس نمی‌تواند باور کند که او واقعا چه کرده است.او خواهد گفت که زمین خورده و کیفیش توی یک گودال پر از آب افتاده است یا اینکه چند لحظه آن را زمین گذاشته و اتفاقا زیر ناودان بوده و در همین لحظه آب از ناودان راه افتاده و توی کیف رفته است.

تمام این ها را برای ماری با صدای آرام و یکنواخت حکایت کردم و او از روی تختخواب گفت “مقصودت چیست؟ چرا برایم این مزخرفات را تعریف میکنی؟” گفتم “برای اینکه تو پرسیدی به چه فکر میکنم و آن چیزی که به آن فکر میکردم همین بود”.ماری داستان پسرک را باور نکرد و مرا ناراحت کرد.ما هیچوقت به یکدیگر دروغ نگفته بودیم و یکدیگر را دروغگویی متهم نکرده بودیم.

من چنان عصبانی شدم که او را وادار کردم برخیزد، کفش هایش را بپوشد و با من به ایستگاه بیاید.از عجله ای که داشتیم فراموش کردم چتر بردارم، خیس شدیم و پسرک را توی ایستگاه پیدا نکردیم.سالن انتظار را گشتیم و حتی به دفتر ایستگاه مراجعه کردیم و من عاقبت از کارمندی که جلوی نرده ایستگاه بود پرسیدم که آیا چند لحظه پیش قطاری حرکت کرده است یا نه.مردک گفت بله، دو دقیقه پیش یک قطار به طرف بومته حرکت کرده است.پرسیدم پسرک خیسی را که قدش فلان اندازه بود و موهای بور داشت ندیده است که شوار شود.مردک به من ظنین شد و پرسید “مقصودتان چیست؟گناهی از او سر زده؟” گفتم “نه، فقط می‌خواهم بدانم که سوار شده است یا نه”.من و ماری هر دو سرتاپا خیس بودیم و او با بدگمانی سراپای ما را برانداز می کرد.پرسید “اهل راین‌لاند هستید؟”ولی مثل این بود که می‌پرسد آیا سابقه‌ی محکومیت دارم.گفتم “بله”.گفت “این نوع اطلاعات را فقط با اجازه‌ی رئیسم می‌توانم بدهم.”او حتما از یکی از اهالی راین‌لاند بدی دیده بود، شاید در موقع جنگ.من یک کارگر تئاتر را می‌شناختم که یک برلینی در جنگ سرش را کلاه گذاشته بود و حالا با تمام برلینی‌ها مثل دشمن خونی رفتار می‌کرد.یک بار موقعی که یک زن هنرمند برلینی روی صحنه بود چراغ‌ّا را خاموش کرد،ولی از شتابی که داشت زمین خورد و پایش شکست و گیر افتاد.اما نتوانستند به او ثابت کنند و اعلام کردند “اتصال سیم” بوده است.ولی من حتم دارم که او چراغ های صحنه را خاموش کرده بود چون دخترک آرتیست اهل برلین بود و یک برلینی در جنگ سرش را کلاه گذاشته بود.کارمند راه‌آهن اوسنابروک با چنان قیافه‌ای به من خیره شده بود که ترس برم داشت.گفتم “ما شرط بسته‌ایم”.کار غلطی کردم چون دروغ گفتم و وقتی دروغ می‌گویم هر کسی میتواند از قیافه‌ام بفهمد.گفت”عجب ! شرط بسته اید، وای از وقتی که راین‌لاندی‌ها شروع به شرط بندی کنند …” فایده‌ای نداشت.

لحظه‌ای به این فکر افتادم که تاکسی بگیرم و به بومته بروم و پسرک را موقع پیاده شدن قطار به ماری نشان بدهم، ولی این کار بی فایده بود چون ممکن بود پسرک قبل یا بعد از بومته در دهکده‌ای پیاده شود.

وقتی به هتل رسیدیم خیس بودیم و از سرما می‌لرزیدیم.ماری را به کافه‌ی هتل کشاندم.به کنار پیشخوان رفتم، دستم را روی شانه ماری و کنیاک سفارش دادم.صاحب کافه که صاحب هتل هم بود چنان به ما خیره شد که گویی می‌خواهد پلیس خبر کند.روز قبل ما ساعت‌ها منش بازی کرده بودیم، ساندویچ ژامبون و چای سفارش داده بودیم که به اتاقمان بیاورند، صبح ماری به بیمارستان رفته بود و پس از چند ساعت رنگ پریده بازگشته بود.اون چنان گیلاس‌های کنیاک را جلوی ما گذاشت که نیمی از آن ریخت و نگاهش را با طرزی که ما را به مبارزه می‌طلبید به سوی دیگری افکند.از ماری پرسیدم “داستان پسرک را باور نمی‌کنی؟” گفت “چرا باور می‌کنم.”ولی این حرف را به خاطر همدردی با من گفت، نه به این خاطر که واقعا باور کرده بود. و من از اینکه قدرت و جرأت بازخواست از صاحب کافه را به خاطر ریختن کنیاک‌ها نداشتم عصبانی بودم.پهلوی ما نره خری ایستاده بود که در موقع خوردن آبجو صدای گلویش را می‌شنیدم.هر بار که گیلاس آبجو را سر می‌کشید دور لب هایش را می لیسید و به من نگاه می‌کرد.به طوری که می‌خواهد با من صحبت کند.نت از صحبت با آلمانی‌های نیمه مست، در یک سن معین، وحشت دارم.آن‌ها فورا صحبت جنگ را پیش می‌کشند و می‌گویند که چه عالی بوده است، و وقتی حسابی مست می‌شوند معلوم می‌شود که قائلند و تمام جریان آن طور که می‌گویند نبوده است.ماری از سرما می‌لرزید و وقتی من گیلاس‌های خالی را روی پیشخوان به طرف صاحب کافه سر دادم، سرش را در حالی که به من خیره شده بود تکان داد از اینکه ای‌بار صاحب کافه بدون اینکه کنیاک‌ها را بریزد گیلاس‌ها را جلوی ما گذاشت، خودم را کمی سبک‌تر احساس می‌کردم.این کار فشاری را که احساس بزدلی به من می‌داد از میان برد.مرتیکه‌ي پهلودستی گیلاس عرقی بالا انداخت و شروع کرد با خودش صحبت کردن.می‌گفت “سال چهل و چهار سطل‌سطل عرق و کنیاک میخوردیم باقیمانده‌اش را توی خیابان روی زمین ‌می‌ریختیم و آتش می‌زدیم.یک قطره‌اش هم نمی‌بایست برای بی عرضه‌ها باقی می‌ماند”.بعد خندید، “یک قطره‌اش هم نه”.وقتی دوباره گیلاس‌ها را به صاحب کافه نشان دادم او فقط یکی از آن‌ها را پر کرد، پرسان به من خیره شد که یکی دیگر را هم پر کند یا نه.تازه آن‌وقت فهمیدم که ماری رفته است.با سر اشاره کرده و او گیلاس دوم را هم پر کرد.هردوی آن‌ها را سر کشیدم و حتی امروز هم از اینکه توانستم پس از آن آنجا را ترک هم خودم را سبک حس میکنم.